اینجا خونه ماست، ولی شبیه میدان جنگه، سپنتا با «خص خص» میاد، فضا رو میکنه تنگه. موهاش بلند، آینه دست، ژل و کرم، ولی یه داد بزنه، میلرزه کل این خونهمون. سایه با نقشه، با طرح، با رویای بلند، ولی جیبش خالیه، مستقیم میره سمت بابا، لبخند. میگه «پول بده پروژه دارم، معمارم حرفهای»، من میگم «اول بدهکاری منو بده، بعد برو سر نقشهای!» وسط این شلوغی من شدم سرباز صلح، هم دفاع، هم شوخی، هم خنده، هم تلخ. هرکی گیر بده، جواب میدم با ادب، نه دعوا، نه جنگ، فقط رپ روی ضرب. مامان میگه «ما بدبختیم، زندگی سخته»، بابا میگه هیچی، فقط فیلمه جلو چشمشه. ولی وقت خطر، میاد پشت من مثل کوه، میگه «بچهم تنها نیست، من هستم، برو جلو، برو!» سپنتا اخم میکنه، سایه حساب میکنه، من وسط اینا دارم ریتم میسازم و میخندونم همه. نه قبرستونه اینجا، نه تاریک و سرد، خونه ما پر نوره، حتی وسط درد. این رپ واسه خندهست، نه واسه دعوا، واسه اینه که بدونن منم دارم صدا. تو این هیپهاپ خونوادگی، رئیس منم، با احترام، با شوخی، با قلب پر از غم و کم. سپنتا، سایه، مامان، بابا کنار هم، هرکدوم یه دنیا، یه داستان، یه رقم. منم وسط قصه، با میکروفن ذهن، میخونم تا بدونین: دوستون دارم، همین.